روزی بود که از همه چی تو دنیای حقیقی دلم گرفته بود… خسته بودم ، تنهاترین شده بودم
و باورش سخت بود
شونه هام تحمل بار تنهایی رو نداشت ، خسته بودم از بس صورتو با سیلی سرخ کرده بودم،
از کشیدن بار تنهایی ها و غصه ها
دلتنگی های یه غریبه شد جایی برای غرغرا و اشک ها و آه و ناله های یه آدم واقعی ، یه
آدمی که هم خودش و هم دیگران عادت کرده اند محکم ببیننش ، قوی ببیننش ، آدمی که
همیشه خندونه و شیطنت هاش تمومی نداره آدمی که یک عمر صورتشو با سیلی سرخ نگه
داشته …. بله دوست من یک عمر
آدمی که حالا بعد گذشت این همه از زندگیش با همه پستی و بلندی هاش دیگه کمی خسته
است از کشیدن این همه بار روی دوش ، از داشتن این همه بغض فرو خورده تو گلو
آدمی که دنبال یه راهی واسه هنوز قوی بودن و محکم بودن میگشت ، آدمی که میخواست
هنوز هم یه کوه باشه برای بقیه ، یه تکیه گاه برای غریبه و آشنا
آدمی که میخواست اشک نریزه و همیشه لبخند بزنه
این آدم دلتنگیهاش و برداشت و اومد تو دنیای مجازی … تا جایی باشه برای فریاد کشیدن
این بغض…
غر زد ، داد زد ، شکایت کرد، گله کرد ، اشک ریخت با همه وجود تا اشکاش دنیای
حقیقیشو خیس نکنه
خودش بود و خودش بود … دنیای مجازی دوستی های زیادی رو به همراه داشت این
دوستی ها غم و غصه ها شادی و خنده های خاص خودش رو همراه داشت
اما این آدم توی دنیای مجازی دو چهره نداشت …
اگه شاد بود از ته دل شاد بود
اگه غمگین از ته دل
اگه محبت کرد با همه وجود بود چون همه آدما رو دوست داشته و داره
اگه اشک ریخت برای درد کسی ، اگه شنید ،اگه دلداری داد ،اگه غصه خورد ،اگه نگران
شد، اگه در آغوش کشید با همه وجود بود چون بلد نبود حس هاش رو مخفی کنه
اگه به خاطر حس هاش به باد انتقاد گرفته شده ، اگه بهش گفته شد زیادی مهربونه ، زیادی
حساسه ، زیادی آدما رو جدی میگیره…. زیادی … زیادی.. و زیادی….
واسه اینکه بلد نبود نقاب بزنه و اینجا رو جایی یافته بود برای خود خودش بودن نمیخواست
اینجا با سیلی صورت سرخ کنه که فکر میکرد اینجا همه دوستانشن و اون حق داره خودش
باشه
اما همیشه واقعیت با چیزی که فکر میکنیم فرق داره
تو هفته هایی که گذشت به دنبال نقابی برای دنیای مجازی می گشتم … اما من آدم نقاب ها
نیستم
شاید بیشتر از همیشه به هم ریخته بودم ، بیشتر از همیشه غر زدم چون داشتم صخره های
زندگی رو مینوردیدم
بله همه ما بلدیم صورتامون رو با سیلی سرخ کنیم ، همه ما درد داریم ، همه ما
سختی کشیدیم ! اما کدومامون بلدیم خود واقعیمون باشیم همیشه ؟ کدوممون بلدیم به خاطر
دیگران زندگی نکنیم و یا لا اقل مدتی کوتاه فقط و فقط برای دل خودمون و داشتن آرامشی
درونی زندگی کنیم؟
تو عمر کمتر از یه سال دلتنگی ها خودم بودم بی هیچ قید و بندی … به خاطر خودم و دل
خودم نوشتم تا باشم
اما انگار تو دنیای مجازی هم آدم ها ازت میخوان نقاب به چهره بزنی
میخوان خودت نباشی
میخوان باشی اونی که اونا ازت تصور دارن و اونی که اونا میخوان و اونی که اونا
خوششون میاد و … و … و
دیگه نمیتونم باشم
شاید برای همین دلزده ام امروز. نه دلخور… گلایه ندارم ، شاکی نیستم ، ناراحت نیستم
ولی دیگه حرفی ندارم
فقط دیگه نخواهم نوشت ، غر نخواهم زد ، اشک نخواهم ریخت تا آزار ندم کسی رو ! تا
ثابت کنم من نه ترحم میخوام ، نه دلسوزی ، نه محبت و نه هیچ چیز دیگه ای
که اگه نوشتم که اگه گفتم و گفتم فقط برای این بود که محکم باشم ، که از پس مشکلات
بربیام اما انگار حتی دنیای مجازی آماده دیدن آدمهایی بدون نقاب نیست
شاید روزی دیگه و جایی دیگه نوشتن رو از سر گرفتم … اما حالا
به پایان آمد این دفتر … حکایت همچنان باقیست
گوش کن!
میشنوی صدای اندوهم را؟
میشنوی صدای بغضم را که با کوچکترین ضربه ای خواهد ترکید.
باید گریست برای شاخه های شکسته
باید فریاد زد به حال شقایق پرپر شده
باید اشک ریخت،با دیدن پروانه سوخته
باید گریست برای چشم انتظاری عاشقان
پنجره ها خالیست
هوا تنهاست
ستاره سرگردان است
خورشید گریان است
محبت کجاست؟
قاصدک ، غم دارد،
غم آوارگی و در بدری،
غم تنهایی و خونین جگری،
قاصدک وای به من ، همه از خویش مرا می رانند ،
همه دیوانه و دیوانه تَرم می خوانند.
مادر من غم هاست ،
مهد و گهواره من ماتم هاست .
قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست .
آسمان نگهم بارانیست.
قاصدک ، غم دارد،
غم به اندازه سنگینی عالم دارم،
قاصدک ، غم دارد،
غم من صحراهاست،
افق تیره او ناپیداست.
قاصدک ، دیگر از این پس منم و تنهایی،
و به تنهای خود در هوس عیسایی
و به عیسایی خود، منتظر معجزه ای غوغایی،
قاصدک ، زشتم من ، زشت چون چهره سنگ خارا ،
زشت مانند زال دنیا.
قاصدک ، حال گریزش دارم ،
می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،
پستی و مستی و بدمستی نیست.
می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست،
شاید آن نیز فقط یک رویاست!!!
خدایا دلم گرفته حواست هست؟
از همه چی خسته شدم حتی از اشکهای وقت و بی وقت و بی بهونه و با بهونه ام
کجایی؟چرا نمیای ؟ چرا سرم رو نمی ذاری روی شونه ات که با افتخار بگم
اگه همه رفتن همه ازم بریدن خدام هست
خدایا خدایا خدایا خدایا
من نه خوب بودم که لایق بودن همیشه ات باشم نه اونقدر بدم
که اینجوری تنهام گذاشتی
یه نظر یه نیم نگاه من منتظرم باور کن
امشب در خونه ی دلم رو می زنی دیگه؟
پس من می رم ایوون رو آب و جارو کنم
تو رو به حرمت نجابت فاطمه بیشتر از این منتظرم نذار باشه؟
حق با اوست.....
اصرار های بی موردم.....
نه مرهمی بر زخمش میشود......
نه گره از این سکوت کشنده اش می گشاید......
شاید راز ماندگاری من در این باشد که همیشه باید بگذرم
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز ؟؟؟
آفتابی ست هوا ؟؟
یاگرفته ست هنوز ؟؟
من درین گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
هرچه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندرین گوشه خاموش فراموش شده ،
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد :
ارغوانم آنجاست...
سهم من از زنگی چیست واقعا باید عشقم بمیره
ای کاش کاش هیچ وقت بهم نمیگفت گم شو کثافت حوصله ات رو ندارم
کاش عشق پاکم رو نسبت به خودش درک میکرد کاش حداقل حداقل...
کاش میشد رو قلب سرنوشت لحظه های باتوبودن رو نوشت خیلی دوستش داشتم اما نخواست باور کنه نخواست نخواست هنوزم دوستش دارم کاش درکم میکرد کاش اون روز میمردم و بهم نمیگفت گم شو حوصله ات رو ندارم این حرفش از هزاران هزار بار مردنم هم بد تر بود خدایا تا کی باید امتحانم کنی تا کی باید زجرم بدی خدایا ؟
ای خدا کاش هیچ وقت به دنیا نمی امدم تا این قدر زجر نمیکشیدم